کپی برداری از این مطلب بدونه درج لینک ونام نویسنده ممنوع است وپیگردقانونی دارد.....
به نام خدا
دربهارنوجوانی احساس پیری می کنم باهمه آزادگی فکراسیری می کنم
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 دختری باچشمان شفاف درگوشه ای ازحیاط مدرسه ایستاده بودوبه بچه هانگاه می کردانگارباخودش
عهدبسته بودکه تنهاباشد.به چهره اش که نگاه کردم غم سنگینی رادرته نگاهش حس کردم که
اونمی خواست کسی بداند
نمیدانم چه شدکه ناخودآگاه دستم رابه طرفش بردم وگفتم سلام .
مثل کسی که جاخورده باشدوغافلگیرشده باشدنگاهم کردوچندلحظه به هم خیره ماندیم .
بالاخره بالبخندی ملیح دستش را به طرف من آورد. گفتم جواب سلام واجبه خانومی .
بازهم لبخندزدوگفت :سلام
گفتم :نمی دانم چه حسی مرابه طرف توکشاند ولی می دانم دلم می خواهد باتوحرف بزنم .
اوکه همانطوربه من خیره مانده بودوکاملا معلوم بودکه دودل است که به من اعتمادکندیانه بازهم جزیک لبخندجوابی نداد.
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 حس کردم بایداورا به حرف زدن وادارم . باخودم فکرمی کردم که
یعنی پشت این چهره ی زیبا ولبخندملیح اوچه دردهایی پنهان است ؟!
دستش راکشیدم وگفتم بیا بریم اینجاکنارباغچه بنشینیم واوبی آنکه حرفی بزندبامن آمد .
رفتیم ولب باغچه ی حیاط مدرسه نشستیم واوهنوزگاهی سرش رابلندمی کردو
به من خیره می شدوگاهی هم سرش راپایین می انداخت وکلامی حرف نمی زد.
گفتم توی کدوم کلاس هستی؟ گفت اول یک .
گفتم خوشبختم . منهم دوم یک هستم .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 حالامی دانستم که او اول دبیرستان است . بهش گفتم دوست نداری بامن دوست باشی؟
اوکه سرش پایین بودخیلی سریع سرش رابه طرف من چرخاندوگفت:
نه اتفاقا ازت خوشم میادولی من نمی تونم باکسی دوست بشم
گفتم آخه چرا؟ گفت : دلیلش رونمی تونم بگم فقط بدون خیلی دلم می خواست باهات دوست بودم
ناگهان صدای زنگ مدرسه به صدا درآمدوهمه بایدبه کلاس می رفتیم .
باعجله گفتم خوب حالا لا اقل بگواسمت چیه؟ نگاه غمگینی کردوآهسته گفت هانیه
گفتم اسم منهم گلنازاست ولی همه بهم میگن گلی . نگاهم کردوبالبخندگفت :
گلی جان خوشحال شدم که دیدمت . دستش رابرای خداحافظی جلوآوردومن با اودست دادم وخداحافظی کردیم .
کلاس اوطبقه ی اول مدرسه بودومن طبقه ی دوم زنگ خانه که به صدا درآمد
سریع وسایلم راجمع کردم که بروم وبه اوبرسم اما وقتی به کلاسش رسیدم اورفته بود
ناراحت شدم وبه طرف خانه راه افتادم . در راه فقط به او وچهره ی غمگینش
فکرمی کردم وهزارتاسوال به ذهنم می رسید . راستی اوچرانمی توانست باکسی دوست باشد؟
برایم عجیب بود. مگرانسان بدونه دوست هم می تواندزندگی کند؟!
اینها سوالاتی بودکه باهزاران سوال دیگرذهن مرابه خودمشغول کرده بودند .
توی افکارخودم غرق بودم وراه می رفتم که دیدم به خانه رسیدم .
وقتی به خانه رفتم مادرم داشت با پدرم درموردهمسایه ی جدیدمان صحبت می کرد.
. شنیدم می گفت : صدای دادوبیدادشون تاهفت تاخونه اونورترهم می رفت معلوم نبودچشون بود باهم دعوامی کردند.
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 مامان صدازدگلی جان تا لباست روعوض نکردی بیا یک کم غذا گذاشتم
ببر درخونه این همسایه جدیدمون اسباب کشی داشتندشایدغذادرست نکرده باشند
منهم که خیلی دلم می خواست ببینم همسایه ی جدید کیه فوری رفتم وغذاروگرفتم .
دم درایستادم وزنگ زدم ومنتظرموندم . دربازشدومن و هانیه باتعجب لحظه ای به هم خیره شدیم .
یکدفعه به خودم اومدم وگفتم : هانیه خونتون اینجاست؟چه خوب ماهمسایه ایم .
هانیه که هنوزنگاهم می کرد انگارباورش نمی شدباتعجب گفت : خونتون کدومه؟ بادست نشونش دادم وگفتم همین خونه ی بغلی شما.
ظرف غذاروبهش دادم وگفتم مامانم گفت شایدچون اسباب کشی داشتیدغذایی
واسه خوردن نداشته باشید اینودادگفت بدهم به شما . هانیه ظرف غذا روگرفت و تشکرکرد
وبعدسرش رابه عقب برگرداندومثل کسی که می خواست چیزی راپنهان کند
می ترسیدمن داخل خانه راببینم سریع گفت : ببخشیدبایدبرم دیگه .
گفتم باشه بروبعدمی بینمت فعلا خداحافظ .
خیلی کارهاوحرفهای هانیه برام عجیب ومرموزبود .
باخودم فکرمی کردم یعنی میشه یکروزهمه چیز رو درموردش بفهمم؟
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 شب وقتی که خوابیدیم صدای پیانوازخونه ی اونهاکاملا مشخص بود.
راستی این کی بود؟! شایدهانیه
توی همین فکرهابودم که خوابم رفت .
صبح زودترازهمیشه راه افتادم که به مدرسه بروم اما اول رفتم دم درخانه ی هانیه وزنگ زدم .
صدای مادرش راشنیدم که آرام گفت: کیه ومن جواب دادم: ببخشیدهانیه جون هستند؟
مادرش هانیه راصداکردوچیزی نگذشت که هانیه آمددر رابازکردوسلام کردیم
وبعدبه من گفت صبرکن الان می آیم . کمی صبرکردم تا اوآمدوباهم راه افتادیم .
هانیه ساکت بودکه من شروع کردم به صحبت وبهش گفتم:
ببخشیدکه من خیلی اصراردارم باهات دوست باشم راستش دلم میخوادبه من اعتمادکنی
هانیه بازهم بالبخندنگاهم کردوگفت:
نه عیبی نداره راستش وقتی فکرشومی کنم می بینم شایدخواست خدابوده که ماهمسایه هستیم .
بهش گفتم : هانیه جون! دیشب توپیانومی زدی؟ گفت: بله شبهاتاپیانونزنم آروم نمیشم .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 ازسرو وضع هانیه مشخص بودکه وضع مالی خوبی دارنداما
همیشه انگار ازیک چیزی ناراحت بودخلاصه من بازهم با اوحرف می زدم
ازخانواده ام گفتم وازخانواده اش پرسیدم واوهم جواب می داد.
ازحرفهایش فهمیدم یک خواهرودوبرادرکوچکترازخودش داردو
پدرش دوتاکارگاه تراشکاری ازخودش دارد
بالبخندبهش گفتم : پس بایدوضعتون خوب باشه .
اینباربه جای اینکه بالبخندهمیشگی جوابم رابدهدسرش راپایین انداخت وآهی کشیدوگفت:
آره . نفهمیدم چراناراحت شدولی چیزی نگفتم
گرم صحبت بودیم که به مدرسه رسیدیم . زنگهای تفریح پیش اومی رفتم وبازهم باهم بودیم
چندروزی به همین منوال گذشت . دیگربه هم عادت کرده بودیم .
یکروزکه توی مدرسه بودیم وقتی زنگ تفریح خوردسراغش نرفتم
می خواستم ببینم اومی آیدپیش من یاهنوزمثل گذشته است.
توی کلاس ماندم چنددقیقه که گذشت دیدم ازدرکلاس واردشد.
خیلی خوشحال شدم وازجا برخاستم وبه طرفش رفتم وبالبخنددستش راگرفتم .
اوهم لبخندی زدوگفت : چرانیومدی بیرون؟ گفتم می خواست حالا بیام که تو اومدی
توی حیاط مدرسه ازش پرسیدم : راستی هانیه از زندگیت تعریف کن .
باخانوادت چطوری؟ هانیه نگاهم کردوگفت:
دوست دارم یک چیزهایی را از زندگیم برایت بگویم ولی
بایدمثل راز فقط پیش خودت نگه داری .
من که داشتم ازکنجکاوی می مردم گفتم : مطمعن باش
گفت:
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 گلی جان مادرم زن ساده ومهربانی است .
الان درست (17) سال است که باپدرم ازدواج کرده و
همیشه همانطوری زندگی کرده که پدرم دوست داشته
انگارفقط یادگرفته به شوهرش بگویدچشم هرطورکه توبخواهی .
ماوضع مالی خوبی داریم چون ارث زیادی به پدرم رسیدوکارخودش هم خوب است اما
تازگی فهمیدیم که پدرم رفته زن دوم گرفته .
مادرم که علاقه ی شدیدی به پدرم داشت باشنیدن این موضوع ناراحتی روحی گرفته وگاهی وقتها توی خونه
بی جهت سرما دادمی زند وآنقدرجیغ می کشدکه خودش بیحال می شود .
پدرم هم ازوقتی زن گرفته انگارمارافراموش کرده فقط ازلحاظ مالی هیچ کمبودی
برایمان نمی گذارد . همیشه باخودم می گویم کاش هیچوقت پول نداشتیم
چون وقتی پول داریم پدرم به خودش اجازه داده که زن دوم بگیرد وفکرمی کندماهم
وقتی فقط ازلحاظ مالی کمبودی نداشته باشیم دیگه خوشبختیم .
برادرکوچکم ناراحتی اعصاب گرفته روزها همش یک گوشه نشسته وازخانه هم بیرون نمی
رودوشب هاتوی خواب حرف می زندواگرشب ده بارهم بیدارش کنیم و
به دستشویی ببریمش بازهم صبح که بیدارشویم می بینیم جایش راخیس کرده . خلاصه
اینکه زندگی من پرازبدبختی و استرس و دلهره است .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 بعدبه من نگاه کردوگفت : حالا توبگومن با این زندگی چکارکنم؟
راستی مگرمادرمن چه عیب وایرادی داشت که پدرم بازهم زن گرفت؟
مادرم خیلی زجر می کشد. وقتی به صورتش نگاه می کنم حس می کنم
با اینکه تازه (35) سالش است انگارهفتادسال عمرکرده
ولی باوجودشکستگی ونا امیدی که در چهره اش کاملا نمایان است
هنوز زیبایی خودش را دارد . گاهی وقتها که نگاهش می کنم
صورتش رانورانی می بینم وحس می کنم یک فرشته است
دلم برایش می سوزد . با اینهمه ایمانش به خدا که یکبارنمازش عقب نیفتادو
هیچوقت به کسی ظلم نکرد بازهم روزگاربا اوخوب تانکرد.
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 دلم برای خواهروبرادرانم هم می سوزد
آنها چه گناهی داشتندکه مجبورند توی این آتش بسوزند؟
حرفهایش که تمام شدسرش راپایین انداخت وخودش به فکرفرورفت
داشتم به حرفهای هانیه فکرمی کردم که زنگ خوردوبه کلاس رفتیم .
توی کلاس همش حواسم به حرفهای اوبودوبرایش ناراحت بودم
منهم دلم برای همه ی اعضای خانواده اش می سوزد بخصوص برای هانیه که
تازه فهمیده بودم دلیل اینهمه غم وغصه که درچهره اش بودچه بود
باخودم فکرمی کردم که شایدمن بتوانم به اوکمک کنم . اما چطوری؟!!!
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 زنگ خانه که به صدا درآمدباهانیه به خانه برگشتیم . توی راه مدرسه
هانیه داشت جریان اینکه چطورمطلع شدندکه پدرش ازدواج دوم کرده را برایم
تعریف می کرد ولی من همش توی این فکربودم که راهی پیداکنم که
زندگیش را از اینهمه بدبختی نجات دهم . فکرکردم موضوع رابا مادرم درمیان بگذارم
به خانه که رسیدیم ازهم خداحافظی کردیم وهرکدام به خانه ی خودمان رفتیم .
وقتی واردخانه شدم مادرم درآشپزخانه بودوبرادرکوچکم درحال بازی کردن با
اسباب بازی هایش وپدرم هم که تازه ازسرکاربرگشته بودمثل همیشه تا زمان
آماده شدن ناهار روزنامه می خواند . بانگاه کردن به آنها آرامش خاصی را حس کردم .
توی دلم گفتم خدایا شکر که به من زندگی خوبی دادی
بعدرفتم توی آشپزخانه کنارمادرم ایستادم و گفتم :
مامان بعدکه ناهارخوردیم باید درمورد این همسایه ی جدید باهات حرف بزنم.....
ناهارکه خوردیم توی اتاق رفتم وکمی درازکشیدم وفکرکردم که
چطورجریان رابرای مادرم تعریف کنم . توی همین فکرا بودم که مادرم وارد اتاق شد
وازمن پرسید: خوب چی می خواستی برام بگی؟
گفتم: مامان دخترشون اسمش هانیه است توی مدرسه ی ماست
مامانم گفت: می دونم . خوب دیگه؟!!
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 گفتم : امروزخیلی چیزها از زندگیشون برام گفت .
وخلاصه هرچه هانیه برایم تعریف کرده بود را برای مادرم گفتم
وبه اوگفتم : مامان خیلی براشون ناراحتم و دلم میخوادیک جوری کمکشون کنم ولی
نمیدونم چطور کمکشون کنم .
مامانم که معلوم بودخیلی ناراحت شده بود آهی کشیدوگفت :
خوب از اینجور زندگیها خیلی هست .
بعدنگاهم کردوگفت: به مادرش که ما فکرنکنم بتوانیم کمک کنیم اما
توناراحت نیاش فکرامو می کنم ببینم چکارمیشه کرد که بچه ها از این وضعیت بیشتر آسیب نبینند
عصرکه شد مادرم به من گفت بیا بریم خونه ی دوستت هانیه .
کمی ازمیوه های باغ داییم که برایمان آورده بود را درسبدی ریخت و گفت :
این میوه ها راهم برایشان می بریم
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 وقتی در زدیم هانیه در را بازکرد وبعد ازسلام و احوالپرسی تعارف کردوما داخل خانه شدیم
مادرش آمدوسبدمیوه راگرفت وخوش آمدگفت وما را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد
چندقدمی که به طرف سالن رفتیم مادرم گفت: نه بذار همینجا بنشینیم ماکه غریبه نیستیم
بعدهم همانجا کناردیوارنشست وروبه عاطفه خانوم مادرهانیه کردوگفت:
توروخدا بیا بنشین واسه پذیرایی نیومدیم اینقدر دخترم ازدخترتون
تعریف کردوازخوبیش گفت خواست بیام که فقط باهم آشنا بشیم .
بعداز اینکه کمی باهم تعارف تیکه پاره کردند عاطفه خانوم روبروی مادرم نشست.
وقتی به صورتش نگاه می کردیم همانطوربودکه هانیه گفته بود
یعنی حس می کردیم پیرشده درحالی که جون بود
مادرم روکردبه عاطفه خانوم وگفت : چه خبر؟ بازندگی چکارمی کنید؟
عاطفه خانوم یک پوزخندی زدودرجواب مادرم گفت: زندگی؟!!!
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851ازلحنش پیدابود که دل خوشی نداره . مادرم گفت : مثل اینکه دل خوشی از زندگی نداری؟
عاطفه خانوم گفت: راستش ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون نه .
مادرم گفت؟ آخه چرا؟ طوری شده ؟ شوهرتون بداخلاقه یا چیز دیگه ای هست که اینطور ناراحتید؟
عاطفه خانوم که انگار هیچوقت کسی رونداشت که باهاش حرف بزنه
وتازه تونسته بودیک هم صحبت پیداکنه . شروع کرد از اول زندگیش تا اون لحظه را برای
مادرم تعریف کرد. وقتی به ازدواج مجدد شوهرش رسید آهی کشیدوگفت :
دیگه ازش متنفرم . سراغ زن دومش که رفتم زن دومش به من گفت اگرتوخوب بودی
شوهرت سراغ زن دیگه ای نمی رفت ولی هرچی فکرمی کنم می بینم من
برای اوهیچ بدی نداشتم واوفقط بخاطرزیاده خواهی وهوا و هوس سراغ اون رفته .
درآخرهم گفت : چندبارمی خواستم ازشوهرم جداشوم ولی فکراینکه عاقبت بچه هایم چه می شود نگذاشت .
مادرم تمام مدت فقط به حرف های عاطفه خانوم که
اشک درچشمانش جمع شده بودگوش می داد. وقتی صحبت هایش تمام شد
بهش گفت : می دونم که خیلی سختی کشیدی ولی
دوست دارم بعنوان یک دوست باهات کمی صحبت کنم و
دلم می خوادخوب به حرفهای من فکرکنی.
عاطفه خانوم گفت: بفرمایید گوش میدم .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 مادرم گفت : شما به هرحال راه خودتو انتخاب کردی و
می خواهی بمانی و زندگی کنی . دلیلت هم فقط بچه ها هستندولی هنوزبامشکلاتت کنارنیامده ای
اگرقرارباشدهمش به مشکلات وناراحتی هایت فکرکنی ودرعین حال
با بچه ها زندگی کنی نه تنها به آنها محبت نکرده ای بلکه ناخواسته به آنها آسیب میزنی
هیچ فکرکردی که بچه هایت چقدر دارند از رفتارهای توعذاب می کشند؟
راستی کمی بدونه اینکه به خودت وگذشته ات فکرکنی فقط رفتارهای بچه هارا زیرنظربگیر
به نظرتوبچه ها الان چه چیزهایی لازم دارند؟
آیا آنها تورا می خواهندباهمه ی رفتارهایی که بخاطرمشکلاتت داری یا یک زندگی آرام؟!!!
تو یا باید تصمیم بگیری که بروی وبرای خودت وآینده ی خودت زندگی کنی یا
اگرمی خواهی بخاطربچه ها زندگی کنی باید واقعا بخاطر آنها
همه ی گذشته واتفاق هایی که برایت افتاده رافراموش کنی وفقط به آنها فکرکنی
حالا من دیگربایدبروم ولی ازت خواهش می کنم به حرفهای من فکرکن و
تصمیم درست رابگیر بعدهم ازجایش بلندشدوگفت: گلی جان بیا برویم دیگرهواتاریک شد
ما راه افتادیم وخداحافظی کردیم وبه خانه رفتیم .
من خیلی خوشحال بودم که مادرم باعاطفه خانوم صحبت کردفقط
منتظربودم که فردابروم مدرسه وازهانیه بپرسم ببینم نتیجه ی صحبت هایش چه بوده......
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 صبح که ازخواب بیدارشدم خیلی زودسراغ هانیه رفتم تا باهم برویم مدرسه .
دربین راه ازاوپرسیدم: مادرت درموردحرفهای مادرمن چیزی نگفت؟
هانیه گفت: نه چیزی نگفت ولی همش توی فکربود
احساس می کنم تصمیماتی گرفته که نمی خواهدمابفهمیم
توی حیاط مدرسه زنگ های تفریح کاملا می شدفهمیدکه هانیه دلشوره داردو
خودش هم یکی دوبارگفت: دلم شورمی زندکاش مادرم تصمیم بدی نگیرد
به خانه که رفتیم دل تودلم نبود . به مادرم گفتم : بیا امروزهم برویم خانه ی هانیه .
مادرم گفت : نه زیادهم خوب نیست توی کاراشون دخالت کنیم . ما رفتیم حالا
نوبت اوناست اگربخواهندبامارابطه داشته باشندخودشان می آیند اینجا .
طرفای غروب زنگ خانه به صدا درآمد وقتی رفتم ودر رابازکردم دیدم هانیه بود .
بالبخندسلام کردوگفت: بیابریم خونه ی ما .
من گفتم نه توبیا اینجا بعدفوری درپی حرفم گفتم :
راستی چرا مامانت نمیاد اینجا اگه میشه بروبیارش.
هانیه گفت: نه من بهش گفتم بیا بریم ولی اونیامد کارداشت دستش بند شام بود .
بعدکه حرفهایش تمام شد من تعارفش کردم واوآمد وباهم رفتیم تو.
با مادرم سلام واحوالپرسی کردندوباهم رفتیم توی اتاق
ازهانیه پرسیدم : چی شد؟ دلشورت برطرف شد: مادرت چکارمیکنه ؟
هانیه گفت : مادرم خوبه . امروز احساس می کردم خیلی آروم تر ازهمیشه است .
انگار داره خودشوعادت میده که شرایطش روقبول کنه
بعدسرشوانداخت پایین وباناراحتی گفت: ولی من براش ناراحتم چون
همش فکرمی کنم شاید اگر ما نبودیم اوبهتر می توانست برای زندگی اش تصمیم بگیرد.
فردای آنروز وقتی به مدرسه رفتیم هانیه به من گفت :
مادرم دیگربداخلاقی های گذشته را ندارد
هروقت ازچیزی ناراحت شودجلوی عصبانیتش رامی گیرد حالا دیگرمطمئن شدم که شرایطش راپذیرفته
من چیزی نگفتم ولی توی دلم باخودم گفتم : بیچاره تسلیم زورشده چکارکنه؟
همان روزنزدیکای غروب عاطفه خانوم باهانیه به خانه ی ما آمدند. بعدازچندلحظه که نشستیم
مادرم ازعاطفه خانوم پرسید: چه خبر؟ ازشوهرتون چه خبر؟ عاطفه خانوم گفت: راستش هیچی
ازش خبرندارم ودیگه هم برام مهم نیست که کجاست وچکارمیکنه . وادامه داد: شوهری که
چندروزگذاشته ورفته و اصلا نمیگه زنی دارم که جوونیشوبه پام ریخت دیگه چرابایدبه بودنش فکرکنم
فقط دلم می خوادببینم اینکه میگن چوب خداصدانداره راسته یانه ؟ اوناروبه خداواگذارکردم
بعدبه هانیه نگاه کردوگفت : من هیچوقت نمیتونم این بچه هاروتنهابذارم. بخاطرآینده ی ایناهم
که شده میخوام بمونم وباهاشون زندگی کنم چون میدونم که اگه ایناروبذارم وبرم آواره میشن
پدرشون که فعلا شورعشق توسرشه ودیگه یادش هم به اینا نمی افته تازه اگرم بخوادبیفته
اون زنه که من دیدم نمیذاره طرفشون بیاد منم اگه برم اینا چی میشن؟
بعدآهی کشیدوگفت: شاید درآینده بچه هام به یک جایی رسیدندومن هم ازدیدن موفقیتشون
لذت بردم. باخودم گفتم : وای خدا بهشت اگه زیرپای مادران نباشه پس بایدکجاباشه؟!!!
زندگی جریان داشت وآنها هر روز بیشتروبیشتر به زندگیشان عادت می کردند
حالا سه سال از آنروز گذشته وهانیه امسال رشته ی مهندسی برق قبول شده .
چندروزپیش عاطفه خانوم آمدخانه ی ما وشنیدم که به مادرم گفت :
شوهرم تصادف کرده و ازپا فلج شده وزن دومش الان بعدازدوماه فلج بودنش
از اوخسته شده وبا وجود یک بچه می خواهد از اوجداشود.
وامروز عصرکه رفتم خانه ی هانیه دیدم یک بچه اونجاست وقتی توی اتاق رفتیم
هانیه به من گفت : پدرم برگشته همسردومش طلاق گرفته بچه اش هم نبرده
حالا مادر من از اوهم نگهداری می کند . زن دوم پدرم فقط مهریه اش
راگرفت ورفت. ازداخل اتاق چشمم به عاطفه خانوم افتادکه داشت غذابه دهان
آرش کوچولومی گذاشت ومن ناخودآگاه یاد اون روزی افتادم که عاطفه خانوم
به مادرم می گفت بخاطربچه هایم می مانم وبازباخودم گفتم:
اینجورمادرها هم مادرهستند؟ چطورتوانست بچه اش را رهاکند؟
توی فکرآرش ومادرش بودم که هانیه شروع به صحبت کردوگفت:
می دانی وقتی پدرم را آوردندواینجاگذاشتند چه شد؟
گفتم نه بگوببینم چی شد؟ گفت: من به مادرم گفتم می خواهم بروم واز اوبپرسم
که تاحالا کجابودی که حالا اومدی تازه حالاهم خودت نیومدی
بلکه آوردندت ولی مادرم اجازه ندادوبه من گفت: پدرهرجورهم باشه
بازهم پدره بخصوص حالا که درمانده شده احترامش رونگه دار
بعد مثل همیشه لبخندی زد و گفت : مادرم فرشته است ولی یک چیز را
خیلی خوب فهمیدم واونهم اینه که چوب خداصدانداره درسته .
با امیدبه اینکه ازداستانم لذت برده باشید....پایان
نویسده: گلی خانوم
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851