احمق

داستانی زیباوپندآموز ازحضرت عیسی درمورداحمق:

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

ادامه نوشته

پندآموز(داستان)

ﻣﺮﺩﯼ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﺪ ﺗﺒﺮﺵ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪﻩ..
تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

ادامه نوشته

داستان فروش بهشت

یک رویداد جالب و خواندنی!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند...
تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی
ادامه نوشته

نیش عقرب نه از بهرکین است...

نیش عقرب نه ازبهرکین است 
طبیعت این جانوراین است 
روزی مردی، عقربی را دید که درون اب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟ 
مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. درموردانسان های بدذات هم همین صدق می کنه حتی اگرکاری باآن ها نداشته باشید طبیعتشان نیش زدن است ولی انسان باهوش وقوی باید اهمیتی ندهدوکارخودرا انجام دهد... ! ذات بدنیکونگردد چون که بنیادش بداست...!
نگاره: ‏روزی مردی، عقربی را دید که درون اب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟ 
مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. درموردانسان های بدذات هم همین صدق می کنه حتی اگرکاری باآن ها نداشته باشید طبیعتشان نیش زدن است ولی انسان باهوش وقوی باید اهمیتی ندهدوکارخودرا انجام دهد... ! ذات بدنیکونگردد چون که بنیادش بداست...!‏

دختر


ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ
ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ
ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ
ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ
ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ
ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ
ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ , ﺑﺮﻭم ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!
سلامتی همه دخترای با محبت ♥♥♥

 

داستان . دوستی که تانداره

برای مطالعه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته

داستان عشق

برای مطالعه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید
ادامه نوشته

داستان خواندنی و جالب «صورتحساب»


ادامه نوشته

داستان تکان دهنده پیرمرد و پیرزن


ادامه نوشته

داستان فرعون وشیطان

برای مطالعه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته

دفترمشق کثیف

برای مطالعه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته

چشمان نابینا

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودنش از خودش و

از همه متنفر بود الا نامزدش .

روزی دختر به پسر گفت:اگر روزی بتوانم دنیا را ببینم آن روز روز ازدواجمان

خواهد بود .تا این که سرانجام شانس به او رو کرد ویک نفر حاضر شد تا یک جفت

چشم به دختر اهدا کند آن گاه بود که دختر توانسنت همه چیز از جمله نامزدش را ببیند

پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواجمان فرا رسیده؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است و چشمانش را به او بخشیده شوکه شد و پاسخ داد:

متاسفم من نمیتوانم با تو ازدواج کنم چون تو نابینایی

داستان غم انگیز «آخه من یه دخترم!»

برای مطالعه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته

بهترین وزیباترین داستان ها :

نامه ی پیرزنی به خدا:


یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد 
متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
... " نامه ای به خدا "
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند
در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه 
تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم 
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند 
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند 
.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری 
از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود
نامه ای به خدا ! همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. 
مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی 


البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند  

 

برای خواندن بهترین وزیباترین داستان ها اینجا را کلیک کنید: http://goftegoo.takbb.com/forum-46.html 

چوب خداصدانداره : یک داستان واقعی 
کپی برداری از این مطلب بدونه درج لینک ونام نویسنده ممنوع است وپیگردقانونی دارد..... Exclamation 

به نام خدا 

دربهارنوجوانی احساس پیری می کنم باهمه آزادگی فکراسیری می کنم 

http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 
دختری باچشمان شفاف درگوشه ای ازحیاط مدرسه ایستاده بودوبه بچه هانگاه می کردانگارباخودش 

عهدبسته بودکه تنهاباشد.به چهره اش که نگاه کردم غم سنگینی رادرته نگاهش حس کردم که 

اونمی خواست کسی بداند

نمیدانم چه شدکه ناخودآگاه دستم رابه طرفش بردم وگفتم سلام . 

مثل کسی که جاخورده باشدوغافلگیرشده باشدنگاهم کردوچندلحظه به هم خیره ماندیم . 

بالاخره بالبخندی ملیح دستش را به طرف من آورد. گفتم جواب سلام واجبه خانومی . 

بازهم لبخندزدوگفت :سلام 

گفتم :نمی دانم چه حسی مرابه طرف توکشاند ولی می دانم دلم می خواهد باتوحرف بزنم . 

اوکه همانطوربه من خیره مانده بودوکاملا معلوم بودکه دودل است که به من اعتمادکندیانه بازهم جزیک لبخندجوابی نداد. 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

حس کردم بایداورا به حرف زدن وادارم . باخودم فکرمی کردم که 

یعنی پشت این چهره ی زیبا ولبخندملیح اوچه دردهایی پنهان است ؟!

دستش راکشیدم وگفتم بیا بریم اینجاکنارباغچه بنشینیم واوبی آنکه حرفی بزندبامن آمد . 

رفتیم ولب باغچه ی حیاط مدرسه نشستیم واوهنوزگاهی سرش رابلندمی کردو 

به من خیره می شدوگاهی هم سرش راپایین می انداخت وکلامی حرف نمی زد. 

گفتم توی کدوم کلاس هستی؟ گفت اول یک .

گفتم خوشبختم . منهم دوم یک هستم . 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

حالامی دانستم که او اول دبیرستان است . بهش گفتم دوست نداری بامن دوست باشی؟ 

اوکه سرش پایین بودخیلی سریع سرش رابه طرف من چرخاندوگفت: 

نه اتفاقا ازت خوشم میادولی من نمی تونم باکسی دوست بشم 

گفتم آخه چرا؟ گفت : دلیلش رونمی تونم بگم فقط بدون خیلی دلم می خواست باهات دوست بودم 

ناگهان صدای زنگ مدرسه به صدا درآمدوهمه بایدبه کلاس می رفتیم . 

باعجله گفتم خوب حالا لا اقل بگواسمت چیه؟ نگاه غمگینی کردوآهسته گفت هانیه 

گفتم اسم منهم گلنازاست ولی همه بهم میگن گلی . نگاهم کردوبالبخندگفت : 

گلی جان خوشحال شدم که دیدمت . دستش رابرای خداحافظی جلوآوردومن با اودست دادم وخداحافظی کردیم . 

کلاس اوطبقه ی اول مدرسه بودومن طبقه ی دوم زنگ خانه که به صدا درآمد 

سریع وسایلم راجمع کردم که بروم وبه اوبرسم اما وقتی به کلاسش رسیدم اورفته بود 

ناراحت شدم وبه طرف خانه راه افتادم . در راه فقط به او وچهره ی غمگینش 

فکرمی کردم وهزارتاسوال به ذهنم می رسید . راستی اوچرانمی توانست باکسی دوست باشد؟ 

برایم عجیب بود. مگرانسان بدونه دوست هم می تواندزندگی کند؟! 

اینها سوالاتی بودکه باهزاران سوال دیگرذهن مرابه خودمشغول کرده بودند . 

توی افکارخودم غرق بودم وراه می رفتم که دیدم به خانه رسیدم . 

وقتی به خانه رفتم مادرم داشت با پدرم درموردهمسایه ی جدیدمان صحبت می کرد. 

. شنیدم می گفت : صدای دادوبیدادشون تاهفت تاخونه اونورترهم می رفت معلوم نبودچشون بود باهم دعوامی کردند.
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

مامان صدازدگلی جان تا لباست روعوض نکردی بیا یک کم غذا گذاشتم 

ببر درخونه این همسایه جدیدمون اسباب کشی داشتندشایدغذادرست نکرده باشند 

منهم که خیلی دلم می خواست ببینم همسایه ی جدید کیه فوری رفتم وغذاروگرفتم . 

دم درایستادم وزنگ زدم ومنتظرموندم . دربازشدومن و هانیه باتعجب لحظه ای به هم خیره شدیم . 

یکدفعه به خودم اومدم وگفتم : هانیه خونتون اینجاست؟چه خوب ماهمسایه ایم . 

هانیه که هنوزنگاهم می کرد انگارباورش نمی شدباتعجب گفت : خونتون کدومه؟ بادست نشونش دادم وگفتم همین خونه ی بغلی شما. 

ظرف غذاروبهش دادم وگفتم مامانم گفت شایدچون اسباب کشی داشتیدغذایی 

واسه خوردن نداشته باشید اینودادگفت بدهم به شما . هانیه ظرف غذا روگرفت و تشکرکرد 

وبعدسرش رابه عقب برگرداندومثل کسی که می خواست چیزی راپنهان کند 

می ترسیدمن داخل خانه راببینم سریع گفت : ببخشیدبایدبرم دیگه . 

گفتم باشه بروبعدمی بینمت فعلا خداحافظ .

خیلی کارهاوحرفهای هانیه برام عجیب ومرموزبود . 

باخودم فکرمی کردم یعنی میشه یکروزهمه چیز رو درموردش بفهمم؟ http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 


شب وقتی که خوابیدیم صدای پیانوازخونه ی اونهاکاملا مشخص بود. 

راستی این کی بود؟! شایدهانیه 

توی همین فکرهابودم که خوابم رفت . 

صبح زودترازهمیشه راه افتادم که به مدرسه بروم اما اول رفتم دم درخانه ی هانیه وزنگ زدم . 

صدای مادرش راشنیدم که آرام گفت: کیه ومن جواب دادم: ببخشیدهانیه جون هستند؟ 

مادرش هانیه راصداکردوچیزی نگذشت که هانیه آمددر رابازکردوسلام کردیم 

وبعدبه من گفت صبرکن الان می آیم . کمی صبرکردم تا اوآمدوباهم راه افتادیم . 

هانیه ساکت بودکه من شروع کردم به صحبت وبهش گفتم: 

ببخشیدکه من خیلی اصراردارم باهات دوست باشم راستش دلم میخوادبه من اعتمادکنی 

هانیه بازهم بالبخندنگاهم کردوگفت: 

نه عیبی نداره راستش وقتی فکرشومی کنم می بینم شایدخواست خدابوده که ماهمسایه هستیم .

بهش گفتم : هانیه جون! دیشب توپیانومی زدی؟ گفت: بله شبهاتاپیانونزنم آروم نمیشم .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

ازسرو وضع هانیه مشخص بودکه وضع مالی خوبی دارنداما 

همیشه انگار ازیک چیزی ناراحت بودخلاصه من بازهم با اوحرف می زدم 

ازخانواده ام گفتم وازخانواده اش پرسیدم واوهم جواب می داد. 

ازحرفهایش فهمیدم یک خواهرودوبرادرکوچکترازخودش داردو 

پدرش دوتاکارگاه تراشکاری ازخودش دارد 

بالبخندبهش گفتم : پس بایدوضعتون خوب باشه . 

اینباربه جای اینکه بالبخندهمیشگی جوابم رابدهدسرش راپایین انداخت وآهی کشیدوگفت: 

آره . نفهمیدم چراناراحت شدولی چیزی نگفتم 

گرم صحبت بودیم که به مدرسه رسیدیم . زنگهای تفریح پیش اومی رفتم وبازهم باهم بودیم

چندروزی به همین منوال گذشت . دیگربه هم عادت کرده بودیم .

یکروزکه توی مدرسه بودیم وقتی زنگ تفریح خوردسراغش نرفتم

می خواستم ببینم اومی آیدپیش من یاهنوزمثل گذشته است.

توی کلاس ماندم چنددقیقه که گذشت دیدم ازدرکلاس واردشد.

خیلی خوشحال شدم وازجا برخاستم وبه طرفش رفتم وبالبخنددستش راگرفتم .

اوهم لبخندی زدوگفت : چرانیومدی بیرون؟ گفتم می خواست حالا بیام که تو اومدی 

توی حیاط مدرسه ازش پرسیدم : راستی هانیه از زندگیت تعریف کن .

باخانوادت چطوری؟ هانیه نگاهم کردوگفت:

دوست دارم یک چیزهایی را از زندگیم برایت بگویم ولی

بایدمثل راز فقط پیش خودت نگه داری .

من که داشتم ازکنجکاوی می مردم گفتم : مطمعن باش 

گفت:
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

گلی جان مادرم زن ساده ومهربانی است .

الان درست (17) سال است که باپدرم ازدواج کرده و

همیشه همانطوری زندگی کرده که پدرم دوست داشته 

انگارفقط یادگرفته به شوهرش بگویدچشم هرطورکه توبخواهی .

ماوضع مالی خوبی داریم چون ارث زیادی به پدرم رسیدوکارخودش هم خوب است اما 

تازگی فهمیدیم که پدرم رفته زن دوم گرفته .

مادرم که علاقه ی شدیدی به پدرم داشت باشنیدن این موضوع ناراحتی روحی گرفته وگاهی وقتها توی خونه 

بی جهت سرما دادمی زند وآنقدرجیغ می کشدکه خودش بیحال می شود .

پدرم هم ازوقتی زن گرفته انگارمارافراموش کرده فقط ازلحاظ مالی هیچ کمبودی 

برایمان نمی گذارد . همیشه باخودم می گویم کاش هیچوقت پول نداشتیم 

چون وقتی پول داریم پدرم به خودش اجازه داده که زن دوم بگیرد وفکرمی کندماهم 


وقتی فقط ازلحاظ مالی کمبودی نداشته باشیم دیگه خوشبختیم .

برادرکوچکم ناراحتی اعصاب گرفته روزها همش یک گوشه نشسته وازخانه هم بیرون نمی 

رودوشب هاتوی خواب حرف می زندواگرشب ده بارهم بیدارش کنیم و

به دستشویی ببریمش بازهم صبح که بیدارشویم می بینیم جایش راخیس کرده . خلاصه 

اینکه زندگی من پرازبدبختی و استرس و دلهره است . 

http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

بعدبه من نگاه کردوگفت : حالا توبگومن با این زندگی چکارکنم؟

راستی مگرمادرمن چه عیب وایرادی داشت که پدرم بازهم زن گرفت؟


مادرم خیلی زجر می کشد. وقتی به صورتش نگاه می کنم حس می کنم

با اینکه تازه (35) سالش است انگارهفتادسال عمرکرده 

ولی باوجودشکستگی ونا امیدی که در چهره اش کاملا نمایان است 

هنوز زیبایی خودش را دارد . گاهی وقتها که نگاهش می کنم

صورتش رانورانی می بینم وحس می کنم یک فرشته است


دلم برایش می سوزد . با اینهمه ایمانش به خدا که یکبارنمازش عقب نیفتادو


هیچوقت به کسی ظلم نکرد بازهم روزگاربا اوخوب تانکرد.http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

دلم برای خواهروبرادرانم هم می سوزد

آنها چه گناهی داشتندکه مجبورند توی این آتش بسوزند؟ 

حرفهایش که تمام شدسرش راپایین انداخت وخودش به فکرفرورفت 

داشتم به حرفهای هانیه فکرمی کردم که زنگ خوردوبه کلاس رفتیم .

توی کلاس همش حواسم به حرفهای اوبودوبرایش ناراحت بودم 

منهم دلم برای همه ی اعضای خانواده اش می سوزد بخصوص برای هانیه که

تازه فهمیده بودم دلیل اینهمه غم وغصه که درچهره اش بودچه بود

باخودم فکرمی کردم که شایدمن بتوانم به اوکمک کنم . اما چطوری؟!!!
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

زنگ خانه که به صدا درآمدباهانیه به خانه برگشتیم . توی راه مدرسه

هانیه داشت جریان اینکه چطورمطلع شدندکه پدرش ازدواج دوم کرده را برایم

تعریف می کرد ولی من همش توی این فکربودم که راهی پیداکنم که

زندگیش را از اینهمه بدبختی نجات دهم . فکرکردم موضوع رابا مادرم درمیان بگذارم

به خانه که رسیدیم ازهم خداحافظی کردیم وهرکدام به خانه ی خودمان رفتیم . 

وقتی واردخانه شدم مادرم درآشپزخانه بودوبرادرکوچکم درحال بازی کردن با

اسباب بازی هایش وپدرم هم که تازه ازسرکاربرگشته بودمثل همیشه تا زمان 

آماده شدن ناهار روزنامه می خواند . بانگاه کردن به آنها آرامش خاصی را حس کردم .

توی دلم گفتم خدایا شکر که به من زندگی خوبی دادی

بعدرفتم توی آشپزخانه کنارمادرم ایستادم و گفتم :

مامان بعدکه ناهارخوردیم باید درمورد این همسایه ی جدید باهات حرف بزنم..... 


ناهارکه خوردیم توی اتاق رفتم وکمی درازکشیدم وفکرکردم که

چطورجریان رابرای مادرم تعریف کنم . توی همین فکرا بودم که مادرم وارد اتاق شد 

وازمن پرسید: خوب چی می خواستی برام بگی؟ 

گفتم: مامان دخترشون اسمش هانیه است توی مدرسه ی ماست 

مامانم گفت: می دونم . خوب دیگه؟!!
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

گفتم : امروزخیلی چیزها از زندگیشون برام گفت .

وخلاصه هرچه هانیه برایم تعریف کرده بود را برای مادرم گفتم

وبه اوگفتم : مامان خیلی براشون ناراحتم و دلم میخوادیک جوری کمکشون کنم ولی 

نمیدونم چطور کمکشون کنم .

مامانم که معلوم بودخیلی ناراحت شده بود آهی کشیدوگفت :

خوب از اینجور زندگیها خیلی هست . 

بعدنگاهم کردوگفت: به مادرش که ما فکرنکنم بتوانیم کمک کنیم اما 

توناراحت نیاش فکرامو می کنم ببینم چکارمیشه کرد که بچه ها از این وضعیت بیشتر آسیب نبینند 

عصرکه شد مادرم به من گفت بیا بریم خونه ی دوستت هانیه .

کمی ازمیوه های باغ داییم که برایمان آورده بود را درسبدی ریخت و گفت :

این میوه ها راهم برایشان می بریم 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

وقتی در زدیم هانیه در را بازکرد وبعد ازسلام و احوالپرسی تعارف کردوما داخل خانه شدیم 

مادرش آمدوسبدمیوه راگرفت وخوش آمدگفت وما را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد

چندقدمی که به طرف سالن رفتیم مادرم گفت: نه بذار همینجا بنشینیم ماکه غریبه نیستیم 

بعدهم همانجا کناردیوارنشست وروبه عاطفه خانوم مادرهانیه کردوگفت:

توروخدا بیا بنشین واسه پذیرایی نیومدیم اینقدر دخترم ازدخترتون

تعریف کردوازخوبیش گفت خواست بیام که فقط باهم آشنا بشیم . 

بعداز اینکه کمی باهم تعارف تیکه پاره کردند عاطفه خانوم روبروی مادرم نشست.

وقتی به صورتش نگاه می کردیم همانطوربودکه هانیه گفته بود

یعنی حس می کردیم پیرشده درحالی که جون بود


مادرم روکردبه عاطفه خانوم وگفت : چه خبر؟ بازندگی چکارمی کنید؟ 

عاطفه خانوم یک پوزخندی زدودرجواب مادرم گفت: زندگی؟!!! 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851

ازلحنش پیدابود که دل خوشی نداره . مادرم گفت : مثل اینکه دل خوشی از زندگی نداری؟ 

عاطفه خانوم گفت: راستش ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون نه .

مادرم گفت؟ آخه چرا؟ طوری شده ؟ شوهرتون بداخلاقه یا چیز دیگه ای هست که اینطور ناراحتید؟ 

عاطفه خانوم که انگار هیچوقت کسی رونداشت که باهاش حرف بزنه

وتازه تونسته بودیک هم صحبت پیداکنه . شروع کرد از اول زندگیش تا اون لحظه را برای 

مادرم تعریف کرد. وقتی به ازدواج مجدد شوهرش رسید آهی کشیدوگفت :

دیگه ازش متنفرم . سراغ زن دومش که رفتم زن دومش به من گفت اگرتوخوب بودی 

شوهرت سراغ زن دیگه ای نمی رفت ولی هرچی فکرمی کنم می بینم من


برای اوهیچ بدی نداشتم واوفقط بخاطرزیاده خواهی وهوا و هوس سراغ اون رفته .

درآخرهم گفت : چندبارمی خواستم ازشوهرم جداشوم ولی فکراینکه عاقبت بچه هایم چه می شود نگذاشت . 

مادرم تمام مدت فقط به حرف های عاطفه خانوم که 

اشک درچشمانش جمع شده بودگوش می داد. وقتی صحبت هایش تمام شد 

بهش گفت : می دونم که خیلی سختی کشیدی ولی

دوست دارم بعنوان یک دوست باهات کمی صحبت کنم و

دلم می خوادخوب به حرفهای من فکرکنی.

عاطفه خانوم گفت: بفرمایید گوش میدم .
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

مادرم گفت : شما به هرحال راه خودتو انتخاب کردی و

می خواهی بمانی و زندگی کنی . دلیلت هم فقط بچه ها هستندولی هنوزبامشکلاتت کنارنیامده ای 



اگرقرارباشدهمش به مشکلات وناراحتی هایت فکرکنی ودرعین حال

با بچه ها زندگی کنی نه تنها به آنها محبت نکرده ای بلکه ناخواسته به آنها آسیب میزنی

هیچ فکرکردی که بچه هایت چقدر دارند از رفتارهای توعذاب می کشند؟

راستی کمی بدونه اینکه به خودت وگذشته ات فکرکنی فقط رفتارهای بچه هارا زیرنظربگیر

به نظرتوبچه ها الان چه چیزهایی لازم دارند؟

آیا آنها تورا می خواهندباهمه ی رفتارهایی که بخاطرمشکلاتت داری یا یک زندگی آرام؟!!! 

تو یا باید تصمیم بگیری که بروی وبرای خودت وآینده ی خودت زندگی کنی یا

اگرمی خواهی بخاطربچه ها زندگی کنی باید واقعا بخاطر آنها

همه ی گذشته واتفاق هایی که برایت افتاده رافراموش کنی وفقط به آنها فکرکنی 

حالا من دیگربایدبروم ولی ازت خواهش می کنم به حرفهای من فکرکن و

تصمیم درست رابگیر بعدهم ازجایش بلندشدوگفت: گلی جان بیا برویم دیگرهواتاریک شد

ما راه افتادیم وخداحافظی کردیم وبه خانه رفتیم .

من خیلی خوشحال بودم که مادرم باعاطفه خانوم صحبت کردفقط

منتظربودم که فردابروم مدرسه وازهانیه بپرسم ببینم نتیجه ی صحبت هایش چه بوده...... 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851 

صبح که ازخواب بیدارشدم خیلی زودسراغ هانیه رفتم تا باهم برویم مدرسه .

دربین راه ازاوپرسیدم: مادرت درموردحرفهای مادرمن چیزی نگفت؟ 

هانیه گفت: نه چیزی نگفت ولی همش توی فکربود

احساس می کنم تصمیماتی گرفته که نمی خواهدمابفهمیم 

توی حیاط مدرسه زنگ های تفریح کاملا می شدفهمیدکه هانیه دلشوره داردو

خودش هم یکی دوبارگفت: دلم شورمی زندکاش مادرم تصمیم بدی نگیرد

به خانه که رفتیم دل تودلم نبود . به مادرم گفتم : بیا امروزهم برویم خانه ی هانیه .

مادرم گفت : نه زیادهم خوب نیست توی کاراشون دخالت کنیم . ما رفتیم حالا 

نوبت اوناست اگربخواهندبامارابطه داشته باشندخودشان می آیند اینجا .

طرفای غروب زنگ خانه به صدا درآمد وقتی رفتم ودر رابازکردم دیدم هانیه بود .

بالبخندسلام کردوگفت: بیابریم خونه ی ما .

من گفتم نه توبیا اینجا بعدفوری درپی حرفم گفتم :

راستی چرا مامانت نمیاد اینجا اگه میشه بروبیارش.

هانیه گفت: نه من بهش گفتم بیا بریم ولی اونیامد کارداشت دستش بند شام بود .

بعدکه حرفهایش تمام شد من تعارفش کردم واوآمد وباهم رفتیم تو.

با مادرم سلام واحوالپرسی کردندوباهم رفتیم توی اتاق 

ازهانیه پرسیدم : چی شد؟ دلشورت برطرف شد: مادرت چکارمیکنه ؟ 

هانیه گفت : مادرم خوبه . امروز احساس می کردم خیلی آروم تر ازهمیشه است .

انگار داره خودشوعادت میده که شرایطش روقبول کنه

بعدسرشوانداخت پایین وباناراحتی گفت: ولی من براش ناراحتم چون


همش فکرمی کنم شاید اگر ما نبودیم اوبهتر می توانست برای زندگی اش تصمیم بگیرد.

فردای آنروز وقتی به مدرسه رفتیم هانیه به من گفت :

مادرم دیگربداخلاقی های گذشته را ندارد

هروقت ازچیزی ناراحت شودجلوی عصبانیتش رامی گیرد حالا دیگرمطمئن شدم که شرایطش راپذیرفته

من چیزی نگفتم ولی توی دلم باخودم گفتم : بیچاره تسلیم زورشده چکارکنه؟

همان روزنزدیکای غروب عاطفه خانوم باهانیه به خانه ی ما آمدند. بعدازچندلحظه که نشستیم

مادرم ازعاطفه خانوم پرسید: چه خبر؟ ازشوهرتون چه خبر؟ عاطفه خانوم گفت: راستش هیچی

ازش خبرندارم ودیگه هم برام مهم نیست که کجاست وچکارمیکنه . وادامه داد: شوهری که 

چندروزگذاشته ورفته و اصلا نمیگه زنی دارم که جوونیشوبه پام ریخت دیگه چرابایدبه بودنش فکرکنم

فقط دلم می خوادببینم اینکه میگن چوب خداصدانداره راسته یانه ؟ اوناروبه خداواگذارکردم 

بعدبه هانیه نگاه کردوگفت : من هیچوقت نمیتونم این بچه هاروتنهابذارم. بخاطرآینده ی ایناهم

که شده میخوام بمونم وباهاشون زندگی کنم چون میدونم که اگه ایناروبذارم وبرم آواره میشن

پدرشون که فعلا شورعشق توسرشه ودیگه یادش هم به اینا نمی افته تازه اگرم بخوادبیفته

اون زنه که من دیدم نمیذاره طرفشون بیاد منم اگه برم اینا چی میشن؟ 

بعدآهی کشیدوگفت: شاید درآینده بچه هام به یک جایی رسیدندومن هم ازدیدن موفقیتشون

لذت بردم. باخودم گفتم : وای خدا بهشت اگه زیرپای مادران نباشه پس بایدکجاباشه؟!!!

زندگی جریان داشت وآنها هر روز بیشتروبیشتر به زندگیشان عادت می کردند

حالا سه سال از آنروز گذشته وهانیه امسال رشته ی مهندسی برق قبول شده .

چندروزپیش عاطفه خانوم آمدخانه ی ما وشنیدم که به مادرم گفت : 

شوهرم تصادف کرده و ازپا فلج شده وزن دومش الان بعدازدوماه فلج بودنش

از اوخسته شده وبا وجود یک بچه می خواهد از اوجداشود.

وامروز عصرکه رفتم خانه ی هانیه دیدم یک بچه اونجاست وقتی توی اتاق رفتیم 

هانیه به من گفت : پدرم برگشته همسردومش طلاق گرفته بچه اش هم نبرده

حالا مادر من از اوهم نگهداری می کند . زن دوم پدرم فقط مهریه اش 

راگرفت ورفت. ازداخل اتاق چشمم به عاطفه خانوم افتادکه داشت غذابه دهان

آرش کوچولومی گذاشت ومن ناخودآگاه یاد اون روزی افتادم که عاطفه خانوم

به مادرم می گفت بخاطربچه هایم می مانم وبازباخودم گفتم:

اینجورمادرها هم مادرهستند؟ چطورتوانست بچه اش را رهاکند؟ 

توی فکرآرش ومادرش بودم که هانیه شروع به صحبت کردوگفت:

می دانی وقتی پدرم را آوردندواینجاگذاشتند چه شد؟

گفتم نه بگوببینم چی شد؟ گفت: من به مادرم گفتم می خواهم بروم واز اوبپرسم

که تاحالا کجابودی که حالا اومدی تازه حالاهم خودت نیومدی 

بلکه آوردندت ولی مادرم اجازه ندادوبه من گفت: پدرهرجورهم باشه

بازهم پدره بخصوص حالا که درمانده شده احترامش رونگه دار

بعد مثل همیشه لبخندی زد و گفت : مادرم فرشته است ولی یک چیز را

خیلی خوب فهمیدم واونهم اینه که چوب خداصدانداره درسته .

با امیدبه اینکه ازداستانم لذت برده باشید....پایان 

نویسده: گلی خانوم 
http://goftegoo.takbb.com/thread-271-pos...ml#pid1851

فقط خدا

 


بخونش شاید خوشت بیاد برا من خیلی جالب بود ....

 

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟


اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم........
چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.


من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.


زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.


بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون روخوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.



اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!


این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:

به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..


مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!


نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.


روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!


برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.


و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئی شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.


من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی..دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.

پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. 

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که درماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم..

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.

یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه....

 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است. بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد.در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن تر،غیراخلاقی بود و پسندیده نبود. برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ جین زندگی کنند.

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن+عکس

در اول زندگی مشترک آنها بی چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارخ العاده ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن+عکس

نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند. هفته پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود. دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

 جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه
عشق و آرامش
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. 

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ 

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد... 

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند. 

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ 

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند. 

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است. 

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ 

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود. 

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند! 

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد... :heart::heart::heart:


------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و من اینو می دونستم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم.. .Sad 
:heart::a (8)::a (35):Sad
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!! 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عروسک بافتنی
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد 
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حتما حتما اینو بخونید خیلی قشنگه
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

------------------------------------------
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید