چشمان نابینا
چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودنش از خودش و
از همه متنفر بود الا نامزدش .
روزی دختر به پسر گفت:اگر روزی بتوانم دنیا را ببینم آن روز روز ازدواجمان
خواهد بود .تا این که سرانجام شانس به او رو کرد ویک نفر حاضر شد تا یک جفت
چشم به دختر اهدا کند آن گاه بود که دختر توانسنت همه چیز از جمله نامزدش را ببیند
پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواجمان فرا رسیده؟
دختر وقتی دید پسر نابینا است و چشمانش را به او بخشیده شوکه شد و پاسخ داد:
متاسفم من نمیتوانم با تو ازدواج کنم چون تو نابینایی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:43 توسط ناشناس
|
((سلام ودرود عزیزان هموطن