آمدم با کمال نومیدی
مثل هر شب سوی این درگاه

دیدم اما کریم هست و کریم
کوه را می خرد به یک پر کاه
جامۀ معصیت ز جانم کَند
جامه ای از لباس نورم دهد
تشنه بودم، تشنه رحمت
جرعه ای از مِی طهورم دهد 
یاد داری شروع مهمانی
در مناجات مان چه می گفتیم؟

درد و دل عاشقانه می کردیم
بین حالاتمان چه می گفتیم؟
آمدم ای کریم بخشنده
سر و کارم به کوی تو افتاد
باز هم بر مشام این بنده
مژده عطر و بوی تو افتاد
بارِ من را کسی نمی خواهد
تو بیا حاصلم ندیده بخر
از من بی پناه درمانده
این دلِ بارِ غم کشیده بخر