بیوگرافی باباطاهر                                                        

بابا طاهر عریان همدانی یکی از شاعران اواسط قرن 5 هجری است که ولادت او اواخر قرن 4 می باشد. درباره زندگانی این شاعر عارف اطلاعات دقیقی در دست نیست .تنها روایتها وداستانهایی ازمقام علمی وعرفانی این شاعر وجود دارد وگفته اند که به این دلیل به او عریان می گفتند چون از علایق دنیا دست کشیده بود وگفته شده که او معاصر با پادشاهی طغرل بیک سلجوقی بوده واین پادشاه ملاقاتهایی با بابا طاهر داشته است                                                                              
با دقت کردن در رباعیات او می توان به برخی از احوال او پی برد. به عنوان مثال او در این رباعی فرموده است: نصیحت بشنو از پور فریدون که شعله از تنور سرد نایو، متوجه می شویم که نام پدر اوفریدون بوده است وهمچنین گفته شده که بابا طاهر فرزندی به نام فریدون داشته که درزمان حیات اوفوت شده که در سوگواری او گفته: " فریدون عزیزم رفته از دست/ بوره کز نو فریدونی بسازیم " که معنای آن این است که فریدون عزیزم از دست رفته وازخدا فرزند ی دیگر بطلبیم ونکته دیگر از زندگانی بابا طاهر این است که او روزها را بیشتر در کوه وبیابان می گذرانده وشب ها را به عبادت وریاضت مشغول بوده است ودرمورد سال وفات این شاعر عارف نظریه های مختلفی بیان شده وبه طور یقین نمی توان سال وفات اورا مشخص کرد  
مقبره باباطاهر درشهر همدان قرار دارد ونزدیک بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است. اینک چند مورد ازروایتها وداستانهایی که درمورد باباطاهر عریان بیان شده است ذکر می کنیم  
حکایت اول: گویند شاه سلجوقی(طغرل بیک) در دوران سفر وفتوحاتش به شهر همدان می رسد وبه خدمت بابا طاهر، از اوپند واندرزی خواست. باباطاهر به او گفت من با تو آن را می گویم که خدای متعال در قرآن فرمود : با بندگان خدا عدل واحسان کن وسپس بابا طاهر لوله ابریقی را که با آن وضو می گرفت شکست وبه جای انگشتر در انگشت طغرل کرد وگفت برو به یاری خدا پیروز خواهی شد وگویند تا زمانی که آن انگشتر در دست او بود پیوسته در جنگها فاتح وپیروز بود چون آن شکست ، او هم در جنگها شکست خورد  
حکایت دوم:گویند طاهردرآغازجوانی روزی با شوق وعلاقه بسیاربه مدرسه ای وارد شد وتصمیم به فراگیری علم ودانش گرفت اماهنگامی که سخنان علمی طلاب رابا شوق فراوان می شنید مطالب آن هارانمی فهمید لذا به یکی ازطلاب گفت شما چه می کنید که به این علوم آگاه می شویدآن شخص به شوخی به اوگفت:بسیاررنج وزحمت می کشیم،دراین حوض یخ راشکسته ودرسرمای شب غسل کرده وچهل بارسررا درآب فرومی بریم چون بیرون آییم اسراراین علوم برما معلوم وفراگیری آن برما آسان می شود. باباطاهر ساده دل با عشق وشوق به معرفت الهی این سخنان به شوخی را حقیقت دانست وچون شب شد در هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد ویخ حوض را شکست ودر آب غسل کرد وچهل بار سر را درآب فرو برد وچون از این کار فارق شد شعله ای از آسمان فرود آمد وبه قلب او وارد شد وپنهان گردید وتوانست در راه عرفان وشناخت به مقام بالایی رسید  
حکایت سوم:درویشی قصد دیدار باباطاهر کرد وبرای دیدن او به کوه همدان شتافت ، مسافتی را پیمود تا به خدمت طاهر رسید. دید همه اطراف طاهر را برف گرفته ولیکن اطراف اوتا حدی بر اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده وزمین خشک است چون نزدیک ظهرشددرویش گرسنه بود وبا خود فکرکرد که امروزگرسنه خواهم ماند زیرا نزد طاهرهیچ غذایی نیست.طاهرازفکراو آگاه شد وگفت ای درویش اکنون وقت وقت ظهراست نمازرابه جای آوریم ودرفکرشکم مباش که روزی راخدا می رساند چون ازخواندن نمازفارق شدند درویش دید به دعای بابا طاهرجوی آبی پدید آمد وسفره ای کنارآن جوی پهن شد وغذاهای گوناگون ومعطر در آن سفره چیده شد . طاهر گفت: درویش بسم ا... . هم اینکه درویش دست به غذا برد غذا از نظرش پنهان شد او فکر کرد که طاهر سحر می کند. ولی طاهر از فکر او آگاه شد وبه او گفت: نه درویش سحر نیست تو بدون نام مولی دست به غذا بردی بسم ا... بگو . چون درویش بسم ا... گفت غذا ظاهر شد ودرویش وطاهر از آن غذا میل نمودند

  
ویژگی سخن                                         
اشعاری که از بابا طاهر باقی است رباعیاتی است که به لهجه لری سروده شده است. با خواندن این اشعار متوجه می شویم که او با سخن بسیار روان وساده وبی پیرایه خود نیکو کاری، خیر خواهی واحسان وترک ظلم وستم به خلق را به خوبی بیان کرده ، او عشق وایمان ودلباختگی خود به مذهب شیعه وتوسل به ائمه اطهار وتضرع به درگاه خدا را چنان باجاذبه بیان می کند که خواننده از خواندن رباعیات خسته نمی شود وناله جانسوز طاهر یکی ازانوار عشق الهی است که درکلمه به کلمه اشعار او این انوار را می بینیم وسوزش وآتش آن را حس نمی کنیم  
معرفی آثار                                                    
از باباطاهر مجموعه ای از سخنان او به زبان عربی باقی است که در آن عقاید عرفانی را در علم ومعرفت وعبادت بیان کرده است وهمچنین مجموعه ای که شامل سروده های او به زبان لری است از او به یادگار مانده است


گزیده از اشعار


دوبیتی اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفا ای بی مروت 
گریبانم زدستت چاک چاکو نخواهم دوخت تا روز قیامت 


فلک نه همسری دارد نه هم کف به خون ریزی دلش اصلا نگفت اف 
همیشه شیوه کارش همینه چراغ دود مانیرا کند پف 


فلک! در قصد آزارم چرایی گلم گر نیستی خارم چرایی 
تو که باری زدوشم برنداری میان بار،سر بارم چرایی

 

 بابا طاهر عریان زندگینامه

پیری وارسته و درویشی فروتن که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته و گوشه ی عزت برگزیده و از های و هوی این جهان فانی دل فرو شسته  

بابا طاهر از شاعران اواسط قرن 5 هجری و معاصران طغرل بیگ سلجوقی بوده است امروزه آگاهی زیادی از زندگی او در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است.چنانکه خود میگوید  

من از روز ازل طاهر بزادم از این رو نام بابا طاهر ستم

نامش طاهر و باطنش طاهر تر و منزه تر از نامش شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است و در جای دیگر گفته اند: کلمه ی بابا در اول اسم عنوان طریقطی او است و در زبان فارسی به معنای پدر ریش سفید و بزرگ، بابا را پیران کامل اطلاق میکردند که به منزله ی پدر باشند و بعضی دیگر گویند: بابا از عناوین ممتاز سلسله ی بکتاشیه بوده است  

کلمهی عریان نیز که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی و لخت و عور زیستن وی می باشد  

او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آن چنان که در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و بابا را از جنبه ی خود بینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خود ستایی بر نیاید و در واقع باید تصور نمود این عارف ربانی ما فوق تصورات مادی و قیل و قال های عادی سیر می کذده و افکار او در فرا سوی این زمین بوده و در کران ها جولان می داده تا آن جا که به مرم روزگارش بدان اشاره می کردند یا شعار میدادند وی بدان عمل می نمود و آن کسوتی را که سایرین برای پوشش آن به تن میکردند او از تن دریده و خود را از آنان عریان ساخته و بدین جهت هم لقب عریان گرفته.بابا هرگز به خود توجه نداشت و به توجه دیگران هم نسبت به خویش بی اعتنا بوده.کلمات قصار و شیوای او با معانی بلند و دل انگیز آن چنان استکه در تار و پود جان هر شنونده ای رسوخ میکند. بابا با همهی مقامات والا و کمالات انسانی در تمام عمر گمنام و گوشه گیر زیسته و همین عزلت گزینی او هم یکی از عواملی است که موجب شده تا نام نشانی از این بزرگ شوریده باقی نمانده باشد اما نام و نشان او را می توان در همه جا یافت و این بخاطر اندیشه ی والای اوست که در لابه لای اشعارش منعکس شده و مشهود است. بابائل در گرو حق داشته تا آن جا که حتی نا ملایمات روزگار را به راحتی تحمل نموده از جمله این حوادث غمناک مرگ فرزندش فریدون بوده  

بوره کز دیده جیحونی بسازم بوره لیلی و مجنونی بسازم

فریدون عزیزم رفتی ازدست بوره کز نو فریدونی بسازم

طاهر سال های بسیاری از عمر خود را به سیر و سیاحت گذرانید و مسافرتی به اصفهان و شیراز نیز داشته مهمترین ذکری که برای اولین بار از بابا شده از این قرار است 

راوندی گوید  

شنیدم که چون سلطان طغرل بیگ به همدان آمد، از اولیاء سه پیر بودند بابا طاهر، بابا جعفر،  حمشاد کوهی است بر همدان که  ن را خضر خوانند و این سه بر آن جا ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد پیاده شد و با وزیر خود ابو نصر کندری، نزدشان رفت و دستهایشان را بوسید بابا طاهر، عارفی شیفته بود  سلطان را گفت: ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت که آن چه تو فرمایی گفت: آن کن که خدای تعالی می فرماید که(( اِنَ الله یامرٌ بالعَدلٌ و الإحسان ))

سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش را گرفت و گفت: از من پذیرفتی؟گفت: آری.بابا سر ابریقی شکسته که سال ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت سلطان کرد و گفت: مملکت در عالم چنین در دست تو کردم بر از خاندان و تحصیلات و زندگی بابا طاهر اطلاعات صحیحی در دسترس نیست اما بنا به نوشته راوندی در راحةالصدور، بابا طاهر در سال ۴۴۷ هجری با طغرل سلجوقی دیدار کرده و مورد احترام او نیز قرار گرفته‌است. در یکی از دوبیتی‌های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیده‌است. او پس از ۸۵ سال زندگی وفات یافته‌است

در شهر خرم‌آباد بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه بابا طاهر است.

آرامگاه وی در شمال شهر همدان در میدان بزرگی به نام وی قرار دارد. بنای مقبره بابا طاهر در گذشته چندین بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بوده‌است. در دوران حکومت رضاخان پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. درجریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود. احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ خورشیدی با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت همدان و توسط مهندس محسن فروغی انجام شده‌است. این بنای تاریخی طی شمار ۱۷۸۰ مورخه ۲۱/۲/۱۳۷۶ به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده‌است. در اطراف بنای جدید فضای سبز وسیعی احداث شده ‌است


بابا طاهر عريان همداني يكي از شاعران اواسط قرن 5 هجري قمري است كه ولادت او اواخر قرن 4 مي باشد. درباره زندگاني اين شاعر عارف اطلاعات دقيقي در دست نيست. تنها روايت ها و داستان هايي از مقام علمي و عرفاني اين شاعر وجود دارد و گفته اند كه به اين دليل به او عريان مي گفتند چون از علايق دنيا دست كشيده بود و گفته شده كه او معاصر با پادشاهي طغرل بيك سلجوقي بوده و اين پادشاه ملاقات هايي با بابا طاهر داشته است  
با دقت كردن در رباعيات او مي توان به برخي از احوال او پي برد. به عنوان مثال او در اين رباعي فرموده است: "نصيحت بشنو از پور فريدون كه شعله از تنور سرد نايو"، متوجه مي شويم كه نام پدر او فريدون بوده است و همچنين گفته شده كه بابا طاهر فرزندي به نام فريدون داشته كه در زمان حيات او فوت شده كه در سوگواري او گفته: "فريدون عزيزم رفته از دست / بوره كز نو فريدوني بسازيم" كه معناي آن اين است كه فريدون عزيزم از دست رفته و از خدا فرزندي ديگر بطلبيم و نكته ديگر از زندگاني بابا طاهر اين است كه او روزها را بيشتر در كوه و بيابان مي گذرانده و شب ها را به عبادت و رياضت مشغول بوده است و در مورد سال وفات اين شاعر عارف نظريه هاي مختلفي بيان شده و به طور يقين نمي توان سال وفات او را مشخص كرد .                                        
مقبره بابا طاهر در شهر همدان قرار دارد و نزديك بقعه امامزاده حارث بن علي واقع است. اينك چند مورد از روايت ها و داستان هايي كه در مورد بابا طاهر عريان بيان شده است ذكر مي كنيم

حكايت اول :

گويند شاه سلجوقي (طغرل بيك) در دوران سفر و فتوحاتش به شهر همدان مي رسد و به خدمت بابا طاهر، از او پند و اندرزي خواست. بابا طاهر به او گفت من با تو آن را مي گويم كه خداي متعال در قرآن فرمود: "انّ اللهَ يَأمُرُكُم بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ" با بندگان خدا عدل و احسان كن و سپس بابا طاهر لوله ابريقي را كه با آن وضو مي گرفت شكست و به جاي انگشتر در انگشت طغرل كرد و گفت برو به ياري خدا پيروز خواهي شد و گويند تا زماني كه آن انگشتر در دست او بود پيوسته در جنگ ها فاتح و پيروز بود چون آن شكست، او هم در جنگ ها شكست خورد  

حكايت دوم :

گويند طاهر در آغاز جواني روزي با شوق و علاقه بسيار به مدرسه اي وارد شد و تصميم به فراگيري علم و دانش گرفت اما هنگامي كه سخنان علمي طلاب را با شوق فراوان مي شنيد مطالب آنها را نمي فهميد لذا به يكي از طلاب گفت شما چه مي كنيد كه به اين علوم آگاه مي شويد آن شخص به شوخي به او گفت: بسيار رنج و زحمت مي كشيم، در اين حوض يخ را شكسته و در سرماي شب غسل كرده و چهل بار سر را در آب فرو مي بريم چون بيرون مي آييم اسرار اين علوم بر ما معلوم و فراگيري آن بر ما آسان مي شود. بابا طاهر ساده دل با عشق و شوق به معرفت الهي اين سخنان به شوخي را حقيقت دانست و چون شب شد در هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد و يخ حوض را شكست و در آب غسل كرد و چهل بار سر را در آب فرو برد و چون از اين كار فارق شد شعله اي از آسمان فرود آمد و به قلب او وارد شد و پنهان گرديد و توانست در راه عرفان و شناخت به مقام بالايي رسيد  

 حكايت سوم :

درويشي قصد ديدار بابا طاهر كرد و براي ديدن او به كوه همدان شتافت، مسافتي را پيمود تا به خدمت طاهر رسيد. ديد همه اطراف طاهر را برف گرفته و ليكن اطراف او تا حدي بر اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده و زمين خشك است چون نزديك ظهر شد درويش گرسنه بود و با خود فكر كرد كه امروز گرسنه خواهم ماند زيرا نزد طاهر هيچ غذايي نيست. طاهر از فكر او آگاه شد و گفت اي درويش اكنون وقت ظهر است نماز را به جا آوريم و در فكر شكم مباش كه روزي را خدا مي رساند چون از خواندن نماز فارق شدند درويش ديد به دعاي بابا طاهر جوي آبي پديد آمد و سفره اي كنار آن جوي پهن شد و غذاهاي گوناگون و معطر در آن سفره چيده شد. طاهر گفت: درويش بسم الله. هم اينكه درويش دست به غذا برد غذا از نظرش پنهان شد او فكر كرد كه طاهر سحر مي كند. ولي طاهر از فكر او آگاه شد و به او گفت: نه درويش سحر نيست تو بدون نام مولي دست به غذا بردي بسم الله بگو. چون درويش بسم الله گفت غذا ظاهر شد و درويش و طاهر از آن غذا ميل نمودند  

ويژگي سخن                                  

اشعاري كه از بابا طاهر باقي است رباعياتي است كه به لهجه لري سروده شده است. با خواندن اين اشعار متوجه مي شويم كه او با سخن بسيار روان و ساده و بي پيرايه خود نيكو كاري، خير خواهي و احسان و ترك ظلم و ستم به خلق را به خوبي بيان كرده، او عشق و ايمان و دلباختگي خود به مذهب شيعه و توسل به ائمه اطهار (علیهم السلام ) و تضرع به درگاه خدا را چنان با جاذبه بيان مي كند كه خواننده از خواندن رباعيات خسته نمي شود و ناله جانسوز طاهر يكي از انوار عشق الهي است كه در كلمه به كلمه اشعار او اين انوار را مي بينيم و سوزش و آتش آن را حس مي كنيم  

معرفي آثار                                                   

از بابا طاهر مجموعه اي از سخنان او به زبان عربي باقي مانده است كه در آن عقايد عرفاني را در علم و معرفت و عبادت بيان كرده است و همچنين مجموعه اي كه شامل سروده هاي او به زبان لري است از او به يادگار مانده است  

گزيده اي از اشعار                                                 

غزل
دلا در عشق تو صد دفترستم / که صد دفتر ز کونين ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشکفته / که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربريجه / جفاي دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم ميان آتشستان / که اين نه آسمانها مجمرستم
شد از نيل غم و ماتم دلم خون / بچهره خوشتر از نيلوفرستم
درين آلاله در کويش چو گلخن / بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستيزم / نه بهر دوستان سيم و زرستم
ز دوران گرچه پر بي جام عيشم / ولي بي دوست خونين ساغرستم
چرم دايم درين مرز و درين کشت / که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکويان / دلي لبريز خون اندر برستم
قصیده 
بتا تا زار چون تو دلبرستم / بتن عود و بسينه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بي / به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزي دو صد بارت بوينم / همي مشتاق بار ديگرستم
فراق لاله رويان سوته ديلم / وز ايشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت / که حسرت سايه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنيا / يکي بي سايه نخل بي‌برستم
نه خور نه خواب بيتو گويي / به پيکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبي / اگر خورسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار / فروزنده‌تر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بي / که دوزخ جزوي از خاکسترستم
سمندر وش ميان آتش هجر / پريشان مرغ بي‌بال و پرستم
درين ديرم چنان مظلوم و مغموم / چو طفل بي پدر بي مادرستم
نمي‌گيرد کسم هرگز به چيزي / درين عالم ز هر کس کمترستم
دو بيتي 
فلك نه همسري دارد نه هم كف / به خون ريزي دلش اصلاً نگفت اف 
هميشه شيوه كارش همينه / چراغ دود مانيرا كند پف 
*** 
فلك! در قصد آزارم چرايي / گلم گر نيستي خارم چرايي 
تو كه باري ز دوشم برنداري / ميان بار، سر بارم چرايي 
*** 
ز دل نقش جمالت در نشي يار / خيال خط و خالت در نشي يار 
مژه سازم به دور ديده پر چين / كه تاونيم در نشي يار 
*** 
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ / اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ 
اگر ملك سليمانت ببخشند / در آخر خاك راهي عاقبت هيچ

 

 باباطاهر

عدل باش  

نقل کرده اند که سلطان طغرل سال ها آن سر ابریق را در میان تعویدهای خویش داشت و چون جنگی پیش می آمد، آن را در انگشت می کردی و اعتقادی پاک وصاف به آن داشت  

مقبره ی بابا طاهردر انتهای شهر همدان سمت مغرب در سرزمین بلندی نزدیک بقعه ی امانژاد حارث بن علی واقع است و مرقدش طوافگاه اهل دل است


زدل نقش جمالت درنشی یار خیال خط وخالت در نشی یار 
مژه سازم به دور دیده پر چین که تاونیم درنشی یار 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ 
اگر ملک سلیمانت ببخشند درآخرخاک راهی عاقبت هیچ

 

 

 

 

دوبيتي هاي بابا طاهر عريان






باباطاهِر، مشهور و ملقب‌ به‌ «عريان‌»، عارف‌ و شاعر ايرانى‌ سدة 5ق‌/11م‌ كه‌ سروده‌هايى‌ - اغلب‌ - چهار لختى‌، در قالب‌ دوبيتى‌ كه‌ بعضى‌ از آنها به‌ لهجه‌اي‌ خاص‌ از گويشهاي‌ غرب‌ ايران‌ است‌، و نيز كلمات‌ قصاري‌ عارفانه‌ از وي‌ برجاي‌ مانده‌ است‌. 


دربارة سال‌ تولد و وفات‌، نحوة معاش‌ و طريق‌ كسب‌ دانش‌ و معرفت‌ و مسلك‌ عارفانة او، از منابع‌ قديم‌، اطلاعات‌ دقيق‌ و روشنى‌ به‌ دست‌ نمى‌آيد، تا آنجا كه‌ ادوارد هرون‌ آلن‌ باباطاهر را «شخصيت‌ مرموز» خوانده‌، مى‌نويسد: دربارة وي‌ هيچ‌ نمى‌دانيم‌ ...


و محققى‌ ديگر (نك: ايرانيكا، بر آن‌ است‌ كه‌ همة آنچه‌ دربارة باباطاهر مى‌دانيم‌، اين‌ است‌ كه‌ شاعري‌ صوفى‌منش‌ و از حوالى‌ همدان‌ بوده‌ است‌. آنچه‌ بيشتر بر ابهام‌ شخصيت‌ باباطاهر مى‌افزايد، نخست‌ منش‌ درويشانه‌ و خصلت‌ انزواطلبانه‌ و در نتيجه‌ گمنام‌ زيستن‌ اوست‌ و ديگر، حكايات‌ افسانه‌وار و كرامات‌ و كرامت‌ گونه‌هايى‌ است‌ كه‌ اغلب‌ از سوي‌ ارادتمندانش‌، به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌اند. 

سال‌ تولد باباطاهر: در هيچ‌ مأخذي‌ كهن‌ سخنى‌ در اين‌ باب‌ نرفته‌ است‌. برخى‌ از نويسندگان‌ گمانهايى‌ زده‌اند: ميرزا مهدي‌خان‌ كوكب‌، برپاية يك‌ دو بيتى‌ معماگونه‌ و تفسيرپذير منسوب‌ به‌ باباطاهر:




مو آن‌ بحرم‌ كه‌ در ظرف‌ آمَدَستم‌ 
مو آن‌ نقطه‌ كه‌ در حرف‌ آمدستم‌ 
به‌ هر اَلفى‌ اَلِف‌ قَدّي‌ برآيه‌ 
اَلِف‌ قَدّم‌ كه‌ در اَلف‌ آمدستم‌ 





خوشا آنانکه الله یارشان بی
بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند 
بهشت جاودان بازارشان بی 





دلم میل گل باغ ته دیره 
درون سینه‌ام داغ ته دیره 
بشم آلاله زاران لاله چینم
وینم آلاله هم داغ ته دیره 




به صحرا بنگرم صحرا ته وینم 

به دریا بنگرم دریا ته وینم 
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت 
نشان روی زیبای ته وینم 


غمم غم بی و همراز دلم غم
غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم
مریزا بارک الله مرحبا غم 


غم و درد مو از عطار واپرس
درازی شب از بیمار واپرس 
خلایق هر یکی صد بار پرسند 
تو که جان و دلی یکبار واپرس


دلت ای سنگدل بر ما نسوجه
عجب نبود اگر خارا نسوجه 
بسوجم تا بسوجانم دلت را 
در آذر چوب تر تنها نسوجه 


خوشا آندل که از غم بهره‌ور بی
بر آندل وای کز غم بی‌خبر بی 
ته که هرگز نسوته دیلت از غم 
کجا از سوته دیلانت خبر بی 


یکی درد و یکی درمان پسندد 
یک وصل و یکی هجران پسندد 
من از درمان و درد و وصل و هجران 
پسندم آنچه را جانان پسندد 


ته که ناخوانده‌ای علم سماوات
ته که نابرده‌ای ره در خرابات 
ته که سود و زیان خود ندانی 
بیاران کی رسی هیهات هیهات





خدایا داد از این دل داد از این دل 
نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند 
بر آرم من دو صد فریاد از این دل
__________________



دلا خوبان دل خونین پسندند 
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست 
گروهی آن گروهی این پسندند 




دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل 
نهم داغ غمت چون لاله بر دیل 
دم از مهرت زنم همچون دم صبح
وز آن دم تا دم صور سرافیل 





بی ته اشکم ز مژگان تر آیو 
بی ته نخل امیدم نی بر آیو 
بی ته در کنج تنهائی شب و روز 
نشینم تا که عمرم بر سر آیو 




به والله و به بالله و به تالله 
قسم بر آیه‌ی نصر من الله 
که دست از دامنت من بر ندارم
اگر کشته شوم الحکم لله 




دلی همچون دل نالان مو نه 
غمی همچون غم هجران مو نه
اگر دریا اگر ابر بهاران 
حریف دیده‌ی گریان مو نه 




من آن مسکین تذروبی پرستم 
من آن سوزنده شمع بی‌سرستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا 
یکی خشکیده نخل بی‌برستم 




مکن کاری که پا بر سنگت آیو 
جهان با این فراخی تنگت آیو 
چو فردا نامه خوانان نامه خونند 
تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو 




غم عالم نصیب جان ما بی 
بدور ما فراغت کیمیا بی 
رسد آخر بدرمان درد هرکس 
دل ما بی که دردش بیدوا بی




خوشا آنانکه هر شامان ته وینند 
سخن با ته گرند با ته نشینند 
مو که پایم نبی کایم ته وینم 
بشم آنان بوینم که ته وینند 




دو زلفانت گرم تار ربابم 
چه میخواهی ازین حال خرابم
ته که با مو سر یاری نداری 
چرا هر نیمه شو آیی بخوابم 





بیا یک شو منور کن اطاقم 
مهل در محنت و درد فراقم 
به طاق جفت ابروی تو سوگند
که همجفت غمم تا از تو طاقم

دو چشمم درد چشمانت بچیناد
مبو روجی که چشمم ته مبیناد
شنیدم رفتی و یاری گرفتی 
اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت
میان هردو چشمم جای پایت 
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشنید خار مژگانم بپایت 

زدست دیده و دل هر دو فریاد 
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد 
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد 

بیته بالین سیه مار به چشمم 
روج روشن شو تار به چشمم 
بیته ای نو گل باغ امیدم 
گلستان سربسر خار به چشمم

بیته یارب به بستان گل مرویاد 
وگر روید کسش هرگز مبویاد 
بیته هر گل به خنده لب گشاید
رخش از خون دل هرگز مشویاد

ته که می‌شی بمو چاره بیاموج 
که این تاریک شوانرا چون کرم روج
کهی واجم که کی این روج آیو 
کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج 

بیا تا دست ازین عالم بداریم 
بیا تا پای دل از گل برآریم 
بیا تا بردباری پیشه سازیم 
بیا تا تخم نیکوئی بکاریم 

یکی برزیگرک نالان درین دشت 
بخون دیدگان آلاله می‌کشت 
همی کشت و همی گفت ای دریغا 
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

درخت غم بجانم کرده ریشه 
بدرگاه خدا نالم همیشه 
رفیقان قدر یکدیگر بدانید 
اجل سنگست و آدم مثل شیشه
  

 



اگر شیری اگر میری اگر مور 
گذر باید کنی آخر لب گور 
دلا رحمی بجان خویشتن کن 
که مورانت نهند خوان و کنند سور

اگر دل دلبری دلبر کدامی 
وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر بهم آمیته وینم 
ندانم دل که و دلبر کدامی 

دلی نازک بسان شیشه دیرم 
اگر آهی کشم اندیشه دیرم 
سرشکم گر بود خونین عجب نیست 
مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم 

گر آن نامهربانم مهربان بی 
چرا از دیدگانم خون روان بی 
اگر دلبر بمو دلدار می‌بو 
چرا در تن مرا نه دل نه جان بی

چرا دایم بخوابی ای دل ای دل 
ز غم در اضطرابی ای دل ای دل 
بوره کنجی نشین شکر خدا کن 
که شاید کام یابی ای دل ای دل

شب تار و بیابان پرورک بی 
در این ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت برآید پوست از تن 
بیفکن تا که بارت کمترک بی 

مو از قالوا بلی تشویش دیرم 
گنه از برگ و باران بیش دیرم
اگر لاتقنطوا دستم نگیرد 
مو از یاویلنا اندیش دیرم 

جدا از رویت ای ماه دل افروز 
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر 
همه روزم شود چون عید نوروز 

نسیمی کز بن آن کاکل آیو 
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو 
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو 

مو کز سوته دلانم چون ننالم 
مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بگل بلبل نشیند زار نالد 
مو که دور از گلانم چون ننالم
__________________ 
 


چه خوش بی وصلت ای مه امشبک بی 
مرا وصل تو آرام دلک بی 
زمهرت ای مه شیرین چالاک 
مدامم دست حسرت بر سرک بی 

مسلسل زلف بر رخ ریته دیری 
گل و سنبل بهم آمیته دیری 
پریشان چون کری زلف دو تا را 
بهر تاری دلی آویته دیری 

اگر مستان هستیم از ته ایمان
وگر بی پا و دستیم از ته ایمان 
اگر گبریم و ترسا ور مسلمان 
بهر ملت که هستیم از ته ایمان

اگر آئی بجانت وانواجم 
وگر نائی به هجرانت گداجم 
ته هر دردی که داری بر دلم نه
بمیرم یا بسوجم یا بساجم 

عاشق آن به که دایم در بلا بی 
ایوب آسا به کرمان مبتلا بی 
حسن آسا بدستش کاسه‌ی
زهر حسین آسا بدشت کربلا بی 

نوای ناله غم اندوته ذونه 
عیار قلب و خالص بوته ذونه 
بیا سوته دلان با هم بنالیم 
که قدر سوته دل دل سوته ذونه

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم 
چو نقطه بر سر حرف آمدستم 
بهر الفی الف قدی بر آیو 
الف قدم که در الف آمدستم 

دلم از دست خوبان گیج و ویجه 
مژه بر هم زنم خونابه ریجه 
دل عاشق مثال چوب‌تر بی 
سری سوجه سری خونابه ریجه

ز کشت خاطرم جز غم نروئی 
ز باغم جز گل ماتم نروئی 
ز صحرای دل بیحاصل مو 
گیاه ناامیدی هم نروئی 

سیه بختم که بختم واژگون بی 
سیه روجم که روجم سرنگون بی
شدم آواره‌ی کوی محب
ت زدست دل که یارب غرق خون بی
 
 

بیته یک شو دلم بی غم نمی‌بو 
که آن دلبر دمی همدم نمی‌بو 
هزاران رحمت حق باد بر غم 
زمانی از دل ما کم نمی بو 

مو ام آن آذرین مرغی که فی‌الحال
بسوجم عالم ار برهم زنم بال 
مصور گر کشد نقشم به گلشن 
بسوجه گلشن از تاثیر تمثال 

ز عشقت آتشی در بوته دیرم 
در آن آتش دل و جان سوته دیرم 
سگت ار پا نهد بر چشم ای دوست 
بمژگان خاک راهش رو ته دیرم 

بدریای غمت دل غوطه‌ور بی 
مرا داغ فراقت بر جگر بی 
ز مژگان خدنگت خورده‌ام تیر 
که هر دم سوج دل زان بیشتر بی

مدامم دل براه و دیده تر بی 
شراب عیشم از خون جگر بی
ببویت زندگی یابم پس از مرگ
ترا گر بر سر خاکم گذر بی 

گلی کشتم باین الوند دامان
آوش از دیده دادم صبح و شامان
چو روج آیو که بویش وا من آیو 
برد بادش سر و سامان بسامان

دو چشمانت پیاله‌ی پر ز می بی 
خراج ابروانت ملک ری بی 
همی وعده کری امروز و فردا 
نمیدانم که فردای تو کی بی 

قدم دایم ز بار غصه خم بی 

چو مو محنت کشی در دهر کم بی
مو هرگز از غم آزادی ندیرم 

دل بی طالع مو کوه غم بی 

بشم واشم ازین عالم بدر شم 

بشم از چین و ما چین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم 
که این دوری بسه یا دورتر شم 

صدای چاوشان مردن آیو
بگوش آوازه‌ی جان کندن آیو 
رفیقان میروند نوبت به نوبت 
وای آن ساعت که نوبت وامن آیو
 
 

 
به قبرستان گذر کردم کم وبیش 
بدیدم قبر دولتمند و درویش 
نه درویش بیکفن در خاک رفته 
نه دولتمند برده یک کفن بیش 

دیم یک عندلیب خوشنوائی 
که می‌نالید وقت صبحگاهی 
بشاخ گلبنی با گل همی گفت 
که یارا بی وفایی بی وفائی 

به قبرستان گذر کردم صباحی 
شنیدم ناله و افغان و آهی 
شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت 
که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی 

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی 
دلش از درد دنیا ریشتر بی 
اگر بر سر نهی چون خسروان تاج 
به شیرین جانت آخر نیشتر بی 

هر آنکس عاشق است از جان نترسد 
یقین از بند و از زندان نترسد 
دل عاشق بود گرگ گرسنه 
که گرگ از هی هی چوپان نترسد 

هزاران دل بغارت برده ویشه
هزارانت دگر خون کرده ویشه 
هزاران داغ ریش ار ویشم اشمرد 
هنو نشمرده از اشمرده ویشه 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ 
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند 
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

غم عشق تو کی بر هر سر آیو 
همائی کی به هر بوم و بر آیو 
زعشقت سرفرازان کامیابند 
که خور اول به کهساران بر آیو 

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی 
ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی 
ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم 
نمک پاش دل ریشم چرایی 

بیته یکدم دلم خرم نمانی 
اگر رویت بوینم غم نمانی 
اگر درد دلم قسمت نمایند 
دلی بی غم درین عالم نمانی
 
 
 

اگر یار مرا دیدی به خلوت 
بگو ای بی‌وفا ای بیمروت 
گریبانم ز دستت چاک چاکو 
نخواهم دوخت تا روز قیامت

فلک نه همسری دارد نه هم کف 
بخون ریزی دلش اصلا نگفت اف 
همیشه شیوه‌ی کارش همینه 
چراغ دودمانیرا کند پف 

فلک در قصد آزارم چرائی 
گلم گر نیستی خارم چرائی
ته که باری ز دوشم بر نداری 
میان بار سربارم چرایی 

زدل نقش جمالت در نشی یار 
خیال خط و خالت در نشی یار
مژه سازم بدور دیده پرچین
که تا وینم خیالت در نشی یار

پریشان سنبلان پرتاب مکه 
خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی ته که دل از مابرینی 
برنیه روزگار اشتاب مکه 

جره بازی بدم رفتم به نخجیر 
سبک دستی بزد بر بال من تیر
برو غافل مچر در کوهساران 
هران غافل چرد غافل خورد تیر

مو آن رندم که نامم بی‌قلندر 
نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر
چو روج آیو بگردم گرد گیتی
چو شو آیو به خشتی وانهم سر

مرا نه سر نه سامان آفریدند 
پریشانم پریشان آفریدند 
پریشان خاطران رفتند در خاک 
مرا از خاک ایشان آفریدند 

بی ته هر شو سرم بر بالش آیو 
چو نی از استخوانم نالش آیو 
شب هجران بجای اشک چشمم 
ز مژگان پاره‌های آتش آیو 

مو که چون اشتران قانع به خارم 
جهازم چوب و خرواری ببارم 
بدین مزد قلیل و رنج بسیار 
هنوز از روی مالک شرمسارم  
 
 

سرم چون گوی در میدان بگرده 
دلم از عهد و پیمان بر نگرده 
اگر دوران به نااهلان بمانه 
نشینم تا که این دوران بگرده 

دلم از دست تو دایم غمینه 
ببالین خشتی و بستر زمینه 
همین جرمم که مو ته دوست دیرم 
که هر کت دوست دیره حالش اینه

چرا آزرده حالی ای دل ای دل 
همه فکر و خیالی ای دل ای دل
بساجم خنجری دل را برآرم 
بوینم تا چه حالی ای دل ای دل 

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل 
بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگر دستم فتی خونت بریجم 
بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل 

شب تاریک و سنگستان و مو مست 
قدح از دست مو افتاد و نشکست 
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت 
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست 

کشیمان ار بزاری از که ترسی
برانی گر بخواری از که ترسی 
مو با این نیمه دل از کس نترسم 
دو عالم دل ته داری از که ترسی

مو آن رندم که پا از سر ندونم 
سراپایی بجز دلبر ندونم 
دلارامی کز او دل گیرد آرام 
بغیر از ساقی کوثر ندونم 

مرا عشقت ز جان آذر برآره 
زپیکر مشت خاکستر برآره
نهال مهرت از دل گر ببرند 
هزاران شاخه دیگر برآره 

تن محنت کشی دیرم خدایا 
دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبی 
به سینه آتشی دیرم خدایا 

بود درد مو و درمانم از دوست 
بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست 
جدا هرگز نگردد جانم از دوست